تبليغاتX
زلال اندیشه

این روزها به جای این که پُستهای روی وبلاگم زیاد بشوند ، مُدام به تعداد ِ پُست های موقت اش اضافه میشود . 

حرفهایم بی هیچ برو برگردی ، سانسور میشوند ... !

نوشته شده توسط حنیف در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 |

ای کاش دستم بهش می رسید تا نشونش بدم غیرت بچه شیعه چیه؟

نوشته شده توسط حنیف در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 |

این اشـک روضــه حــال مــرا خـوب میکنــد

ردخـور نداشــت نسخــه ی درمـانی شـما...

نوشته شده توسط حنیف در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 |
از دیشب مراسم فاطمیه هیئتمون شروع شد.

خدا رو شکر امسال هم توفیق نوکری حضرت زهرا (س) نصیب ما شد ...

.

.

.

انشاء الله بعد فاطمیه وبلاگ رو بروز رسانی میکنم.

نوشته شده توسط حنیف در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 |

پرسیدم:
چرا تمام بنرهای فاطمیه را لحظہ های به آتش کشیدن طرح می زنند و بنرهای محرم را لحظه های بعد از سوختن ...؟
ساقی جواب داد:

فاطمیه آغاز کربلاست

نوشته شده توسط حنیف در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391 |

با توجه به اظهارات اخير یکی از رجل سیاسی درباره ضرورت تجديدنظر در قطع رابطه با آمريكا، بازخواني فرامين صريح رهبر معظم انقلاب، پاسخي محكم به اينگونه اظهارات است:

1- حالا مي نشينند آقايان وراجى كردن و حرف زدن و استدلال كردن، كه نبود رابطه‌ى با آمريكا براى ما مضر است. نه آقا! نبود رابطه‌ى با آمريكا براى ما مفيد است. آن روزى كه رابطه‌ى با آمريكا مفيد باشد، اول كسى كه بگويد رابطه را ايجاد بكنند، خود بنده هستم.

2- کسانیکه دم از مذاکره با آمریکا میزنند یا از الفبای سیاست چیزی نمیدانند و یا الفبای غیرت را خوب ننوشته اند.

نوشته شده توسط حنیف در جمعه هجدهم فروردین 1391 |
آدرس فتو بلاگم رو چند روزی هست تغییر دادم 

رفتم به آدرس دیگه

چنتا عکسم گذاشتم جهت خالی نبودن عریضه(البته چندتاییش دزدی هست )

اگه خدا بخواد تو چند روز آینده بروزش میکنم ...

نوشته شده توسط حنیف در پنجشنبه سوم فروردین 1391 |

خدایـــــــــــا قیامتت را بر پا کن
تو اگر خسته نشده ای ، ما عجیب خسته ایم.!!!!

نوشته شده توسط حنیف در چهارشنبه دوم فروردین 1391 |
همشهری داستان این شماره (11) که ویژه نوروز بود کمی تا اندکی جالب تر از شماره قبلش بود.

توی دو روز اول تعطیلات تونستم تمومش کنم.

نوشته شده توسط حنیف در چهارشنبه دوم فروردین 1391 |

این نوشته مال توست. آخرین نوشته زمستان امسالم.

به گمانم باید چیزی شبیه خودت باشد. به گمانم باید خیلی بهار داشته باشد. سبزه داشته باشد. شکوفه داشته باشد. آب و آیینه داشته باشد. آیینه اش حتی لبخند داشته باشد. و یک ماهی قرمز شاد داشته باشد که هی بالا و پایین بپرد و هی توی دریای دستهات ذوق کند. و در آن دقیقه ی قشنگ تمام شدن و شروع شدن...

همه چیز را با دستهای تو تمام کند و همه چیز را با دستهای تو شروع کند باز. 

دوست دارم امسال فقط تو را داشته باشد.

سال، سال ِتو باشد و سال ِ یک ماهی کوچک قرمز شاد که دنیا را به دستهات نمی دهد

------------

پ.ن.پ: عید نیامده همه تان مبارک...دلتان شاد...خانه تان آباد!

نوشته شده توسط حنیف در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390 |
 

من هرگز اجازه نمی دهم که صدای

حاج همت

در درونم گم شود اين سردار خيبر، قلعه قلب مرا نيز فتح کرده است.

شهيد سيد مرتضی آوينی


24 اسفند سالروز شهادت سردار عاشورایی خیبر شهید محمد ابراهیم همت گرامی. 

نوشته شده توسط حنیف در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 |

یه بنده خدایی یه مطلبی رو تو قسمت نظرات پست «سلام خدا » برام گذاشت که برام جالب بود . . .

شما هم بخونیدش البته جوابشون رو هم گذاشتم

.

.

.

البته نمیدونم چی شده این چند روزه همه بهم گیر میدن ، اون هم سه پیچش  . . .

انشاء اله که خیره . . .

نوشته شده توسط حنیف در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390 |


دل من گم شد اگر پیدا شد، بسپارید امانات رضا
و اگر از تپش افتاد دلم ، ببریدش به ملاقات رضا
از رضا خواسته ام تا شاید، بگذارد که غلامش بشوم
همه گفتند محال اس ...
نوشته شده توسط حنیف در جمعه نوزدهم اسفند 1390 |

سلام خداجون خیلی دلم برات تنگ شده . خداجون به من گفتن تو از رگ گردن به ما نزدیک تری پس چرا ما تورا گم کرده ایم ، در صورتی که تو در کنار نفس های ما جریان داری . داشتم نرم افزار هشت بهشت رو نگاه می کردم به یه دیوار نوشته ای برخورد کردم از جنگ جهانی دوم ،که متنش به این صورته " خورشید را باور دارم حتی اگر نتابد .به عشق ایمان دارم حتی اگر آن را حس نکنم . به خدا ایمان دارم حتی اگر سکوت کرده باشد " چه جوری میشه که کسی تو کشوری که نام خدا کمتر برده میشه حواسش به شما هستش ولی ما تو رو فراموش میکنیم . آره ، من ...

 

نوشته شده توسط حنیف در جمعه نوزدهم اسفند 1390 |

سخت است حرفت را نفهمند، سخت تر این است که حرفت را اشتباهی بفهمند، حالا میفهمم، که خدا چه زجری میکشد وقتی این همه آدم حرفش را که نفهمیده اند هیچ، اشتباهی هم فهمیده اند. .

نوشته شده توسط حنیف در جمعه نوزدهم اسفند 1390 |

دلم هوای تنهایی کرده است


ای کاش جمعه ها تو بودی....


اللهم عجل لولیک الفرج

نوشته شده توسط حنیف در سه شنبه شانزدهم اسفند 1390 |

با احدی عقد اخوت نبسته ام.

و حاظر هم نیستم چنین کاری کنم و از خدا میخواهم مرا در راه دین خود ثابت قدم بدارد و همواره مرا در مسیر مستقیم خود (جانب داری از حق) ثابت بدارد.

آفت بازی های سیاسی را هم بخوبی میدانم ؛ با اینکه سنم کم است اما کمتر از دو سال است که تصمیم گرفته ام از این بازی های مسخره سیاسی که انسان را از خدا دور میکند دوری بجویم. چرا که حقیقتا از آخرتم میترسم- همین

نوشته شده توسط حنیف در یکشنبه چهاردهم اسفند 1390 |

این روزها محکوم به بی بصیرتی شده ایم که چرا «آن» و چرا «این» نه‌!

چه بگم که حقیقتا زبانم نمیگرده و دستهام رو کیبورد «منظور در فرهنگستان ادب فارسی صفحه کلیده» حرکت نمیکنه .

یکی از دوستان پا را خیلی فراتر گذاشت و یه اس ام اس بهم داد که خیلی داغ کردم حقیقتا – خیلی بی انصافی کرد ، خیلـــــــــــــــــــــــــــــی ؛ یک کلام این بود که منو «ضد انقلاب » معرفی کرد و قص علی الهذا .

یکی دیگه از کج فهمی ما ایراد گرفت و یکی دیگه از بی بصیرتی و یکی دیگه از عدم شناخت

جالبه یکی امشب بهم گفت با فلانی هستی بخاطر (...) اون هم رو یکی از میدون های شهر

حالا من چی بگم به این رفقا ؟

چظور باید استدلال کرد که نه خیر ما تو خط انقلاب هستیم و ذره ای از اعتقاد خودمون کوتاه نمی آییم و از این چیزا

جالبه بعضی ها که حتی با ادبیات سیاسی آشنا نیستن و جالب تر اینکه بعضی ها که  حتی اجازه رای دادن ندارن به من توصیه میکنن که «آن» نه و «این» آری !

بعضی مرا به سرنوشت برخی بزرگان شهر یادآوری میکنن که مراقب باش .

آری حقیقتا باید مراقب بود ...

.

ولی حقیقتا نمیدونم چی بگم به بچه ها !

.

.

.

دلسوزی؛ راست یا دروغ و یا اغراق دوستان را گلایه ای ندارم ...

.

ای کاش انتخابات نبود که بین ما رفقا فاصله بیفته .

ای کاش هیچ وقتی انسان تو موقعیت «انتخاب» گیر نکنه  - حق یا باطل

ای کاش کمتر خرده می گرفتیم – یا حداقل درست خرده می گرفتیم - همین – یا علی

نوشته شده توسط حنیف در چهارشنبه دهم اسفند 1390 |

امشب فیلم «جدایی نادر از سیمین» رو دیدم اما نفهمیدم چطور شد این فیلم اسکار گرفت!

یه فضای سرد و بی روح تو فیلم بود که هر چی فکر کردم نتونستم به خودم بقوبولونم که حتی این فیلم در حد یه جشنواره ملی باشه.

حالا چی شد که اسکار گرفت بماند به عدم فهم ما . . .

حرف هم که نمیشه زد ؛ میگن فلان و بهمان ؛ هیچی سرتون نمیشه ؛ باید افتخار کنیم و از این جور چیزا

نوشته شده توسط حنیف در چهارشنبه دهم اسفند 1390 |

فرق نمیکند حزبت چیست? اینکه همه باهم در کنار هم برای سر افراز کردن ایران تلاش میکنیم مهم است
ایرانی اسلامی و سربلند تر از قبل که خاری باشد در چشم استکبار جهانی و یاوری برای مظلومان
و نابود کننده اشغال گران

نوشته شده توسط حنیف در دوشنبه هشتم اسفند 1390 |